حكيم ابوالقاسم فردوسى

779

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

هم انگه فرستاد كس رشنواد * فرستاده را گفت بر سان باد زن گازر و گازر و مهره را * بياريد بهرام و هم زهره را [ رزم داراب با سپاه روم ] بگفت اين و زان جايگه بر گرفت * ازان مرز تا روم لشكر گرفت سپهبد طلايه بداراب داد * طلايه سنان را بزهر آب داد هم انگه طلايه بيامد ز روم * وزين سو نگهدار اين مرز و بوم ز ناگه دو لشكر بهم باز خورد * برآمد هم آنگاه گرد نبرد همه يك بديگر بر آميختند * چو رود روان خون همى ريختند چو داراب ديد آن سپاه نبرد * بپيش اندر آمد بكردار گرد ازان لشكر روم چندان بكشت * كه گفتى فلك تيغ دارد بمشت همى رفت زان گونه بر سان شير * نهنگى بچنگ اژدهايى به زير چنين تا بلشكرگه روميان * همى تاخت بر سان شير ژيان زمين شد ز رومى چو درياى خون * جهانجوى را تيغ شد رهنمون بپيروزى از روميان گشت باز * بنزديك سالار گردنفراز بسى آفرين يافت از رشنواد * كه اين لشكر شاه بىتو مباد چو ما باز گرديم زين رزم روم * سپاه اندر آيد بآباد بوم تو چندان نوازش بيابى ز شاه * ز اسپ و ز مهر و ز تيغ و كلاه همه شب همى لشكر آراستند * سليح سواران بپيراستند چو خورشيد بر زد سر از تيره راغ * زمين شد بكردار روشن چراغ بهم باز خوردند هر دو سپاه * شد از گرد خورشيد تابان سياه چو داراب پيش آمد و حمله برد * عنان را باسپ تگاور سپرد بپيش صف روميان كس نماند * ز گردان شمشير زن بس نماند بقلب سپاه اندر آمد چو گرگ * پراگنده كرد آن سپاه بزرگ و زان جايگه شد سوى ميمنه * بياورد چندى سليح و بنه همه لشكر روم بر هم دريد * كسى از يلان خويشتن را نديد دليران ايران بكردار شير * همى تاختند از پس اندر دلير بكشتند چندان ز رومى سپاه * كه گل شد ز خون خاك آوردگاه چهل جاثليق از دليران بكشت * بيامد صليبى گرفته بمشت چو زو رشنواد آن شگفتى بديد * ز شادى دل پهلوان بردميد برو آفرين كرد و چندى ستود * بران آفرين مهربانى فزود شب آمد جهان قيرگون شد برنگ * همى بازگشتند يك سر ز جنگ سپهبد بلشكرگه روميان * برآسود و بگشاد بند ميان ببخشيد در شب بسى خواسته * شد از خواسته لشكر آراسته فرستاد نزديك داراب كس * كه اى شير دل مرد فريادرس نگه كن كنون تا پسند تو چيست * وزين خواسته سودمند تو چيست نگه دار چيزى كه راى آيدت * ببخش آنچ دل رهنماى آيدت هر آنچ آن پسندت نيايد ببخش * تو نامى ترى از خداوند رخش